|
فقط همین جا منم و وبلاگمو تنهاییام...اینجا
|
[ چهارشنبه 11 آبان ماه سال 1390 ] [ 8:43 PM ] [ ساینا ]
وااااای سلام! همین الان اومدم یه سری بزنم به وبم ...وقتی اومدم دیدم چقدر دلم واسه اینجا تنگ شده بود.... همه ی تابستونو اینجا بودمو ( البته با fb وای که چقدر اینجا دردو دل کردم و چقدر قلمبه هامو گفتم...... حالا هم یه عالمه قلمبه دارم ولی دیگه چشام سو ندارن ....به زور دارم به مانیتور نگاه میکنم .اخه از صبح تا حالا یونی بودم....و خیلی بیشتر از خیلی خسته ام. میدونین ...یه جورایی اینجا مثل دفتر خاطرات میمونه ....عاشق وبمم..... همین فعلا خدافظی...
نظرات (0)
[ سه شنبه 19 مهر ماه سال 1390 ] [ 11:41 AM ] [ ساینا ]
************************************* سلام دوستای خوبم...از هفته ی پیش تا حالا خیلی کارو بار دارم و به کل سرم گرم کلاسا شده اینه که خیلی چیزا تو ذهنم هست و خیلی حرفا دارم که بگم ولی نمیدونم کدومو بگم .....ولی مطمئن باشین وقتی خیلی رو نروم برن حتما میام و بهتون میگم .....
[ سه شنبه 12 مهر ماه سال 1390 ] [ 10:40 PM ] [ ساینا ]
وای از امروز بگم واستون!!!!!! از صبح که رفتم یونی تا الان کلاس داشتم ...اونم یه درس ..خدارو شکر تخصصی بود ..اونم درس عملی واز اونجا که من از درس تئوری حوصلم سر میره و عاشق درسای عملیم و با وجود حاشیه ها خیلی دوس داشتم و اصلا متوجه گذر زمان نشدم....و حالا که اومدم خونه متوجه شدم چقدر خسته ام!!!!! واما حاشیه ها مربوط به استادو هم کلاسیا میشه که....الان واستون میگم! امروز استاد محترم که تشریف اوردن بلافاصله شروع کردن به دید زدن تکلیفای بچه ها و نظر دادن در مورد کاراشون ومن بیچاره فقط نشسته بودمو به کارا نگاه میکردم...بعد یک ساعتم که نظر دادنش تموم شد بهمون طرح داد.....حالا فک کن همه با تجهیزات اومدنو منم تنها مدادم اتودم بود یه دفتر کلاسوری و دیگه این که یکی از بچه های دبیرستان توی کلاس امرووزم بود و از این رو که امروز بدون تجهیزات بودم واز کلاسم عقب بودم ...دلم واسه ی خودم سووخت البته فردا دلم واسه خودم نمیسوزه دیگه چون بلافاصله بعد یونی رفتم و تجهیزات مورد نیاز را خریداری نمودم!!!!!!!!!!!!!! ولی هرچی که بود دوس داشتم... شاید واسه اینه که کمتر سخت میگیرم ....این تجربه ی جدیدمه....نباید همه چیو سخت گرفت.در این صورته که به ادم سخت نمیگذره!!!! به قول معرووف باید یه ذره خاکی بود و دیگه اینکه امروزم نهار نخوردم و شامم نمیخوام بخورم و فقط میخوام برم بخوابم ......پس شبتون به خیر
[ دوشنبه 11 مهر ماه سال 1390 ] [ 5:49 PM ] [ ساینا ]
بازم سلام... امروز اولین روزی بود که 8 صبح کلاس داشتم اونم درس تخصصی خلاصه امروزم در 3-4 ساعت اول یه نگاهم بهم نمیکرد....کم کم در طی ساعات بعدی که بقیه رو سوسک کردمو (اخه یک بچه های خ.. ی بودنا) همه ی طرح هایی که میدادو بدون مشکل میکشیدمو اینا کم کم یه ذره تحویل گرفت مارو ....ولی من دیگه تحویلش نگرفتم جالب اینه که پسرا رو بیشتر تحویل میگرفت و زود باهاشون صمیمی شد ....حرص داد خلاصه!!! از هم کلاسی ها هم که نگووو!!! اینقدر بچه بودن که نمیدونیین!!!یکیشونم که اسمش ش..بود همش میخواست خودشو همه کاره ی کلاس نشون بده و خیلی هم واسه استاد خودشیرینی میکرد ..تا استاد میگفت چندتا خودکار رنگی بدین تندی جامدادیشو باز میکرد خودکار ابی و قرمزشو میداد بعدشم دوستش کنار من نشسته بود داشت خودشو میکشت شکلا رو رسم کنه من کمکش کردم و واسش توضیح دادم و خلاصه کف کرده بود به همین ش گفت وای ساینا خیلی خوب توضیح میده ازین به بعد همچین به من نیگا میکرد انگار عشقشو دزدیدم خلاصه ازین جهت بوود که گفتم هم کلاسیام بچه بوودن!!! خدارو شکر همین یه کلاسمون مشترک بود ..... اهان از خانم های امر به معرف دانشگاه بگم ...روووز اول که قبل از ورود اسم و شمارمو گرفتن وتا به امروز که سه روز میشه رفتم دانشگاه هر سه روزو بهم گیر دادن!!!از دیرووز یه ساق واسه استینام گرفتم ولی تو دانشگاه درشون می اوردم از شانس ما همین امسال ارشادشون شروع شده تو این دانشگاه!!! ودیگه اینکه این چند روز ناهار نخوردم ودیگه تقریبا هیچی........چرا یه چیزی دانشگاه اصلا اون جوری که فکر میکردم نیییییییست
[ شنبه 9 مهر ماه سال 1390 ] [ 11:42 PM ] [ ساینا ]
بالاخره سلاممممم........ امروز اولین کلاس دانشگام بود.....و خیلی بهم خوش گذشت......بعد از همه ی دنگ و فنگا و سختی ها امروز واقعا چسبید!!!!!!!! برعکس اینکه من همیشه با محیط و شرایط جدید مشکل دارم ولی امروز خدایی خیلی خوب بود.... ولی خیلی هم خسته ام وسرعت اینترنت به اصطلاح
|
|
| [ طراحی : پیچک ] [ Weblog Themes By : pichak ] | ||